مقایسه و تحلیل نظرات مارکس، دورکهایم، ماکس وبر و سیمون دوبووار در مورد نقش دین و مذهب

مارکس  فکر می‌کرد که دین افیون توده ها است، هرچند قایل بود که دین بازتاب رنج مردمان نیز هست. دورکهایم نقش دین در جوامع بشری را از ابتدا تا دوران مدرن حیاتی می شمارد.  وبر قایل بود که عقلانیت، سرمایه داری و دنیای مدرن تا حد زیادی مرهون دین به صورت اعم و پرتستانتیزم به صورت اخص است.  سیمون دوبووارنقشی دو گانه برای مسیحیت در قبال زنان اعتقاد داشت. ابتدا آراء این متفکرین در باره دین  تشریح و تحلیل شده است و سپس نقاط ضعف و قدرت آنها  با یکدیگر مقایسه شده است.  با تکیه به این آراء و تحلیل مستدل چه نقشی را میتوان برای دین در جامعه مدرن  امروزی در نظر گرفت؟

دیدگاه مارکس

انچه که در مورد مارکس در خصوص دین میتوان بیان نمود این است که  دین ابزاری برای حاکمان برای پیشبرد اهداف خود بوده و به نوعی از این فرایند به نفع خود سود میبرند .پریسا حسن زاده در مقاله ایی تحت عنوان دین شناسی کارل مارکس به نکات زیادی اشاره مینماید که اساسا دین یک توهم ذهنی است و سیگنال ان برای جامعه مثبت نیست .

« 1»از نظر مارکس دین توهم محض است و پیامدهای مسلماً بدی به دنبال دارد. از نظر مارکس هدف دین تامین بهانه هایی برای حفظ امور جامعه به گونه ای است که ستمگران دوست دارند. شکلی که دین به خود می گیرد، به شدت وابسته به شکل حیات اجتماعی است که توسط نیروهای مادی حاکم بر آن تعیین می شود. او احتمالا از ضعف پدرش دربرابر مسیحیت و روحیه سرسخت مسیحی دولت پروس خشمگین بود. او دلیل تنفرش از خدایان را این می داند که «خودآگاهی انسان را به صورت عالی ترین امر الوهیت به رسمیت نمی شناسند». متکلمان مسیحی همه خصوصیات شخصی ایده آل انسانی را مطرح می کنند و آنها را از صاحبان اصلی انسانی شان می گیرند و به آسمان نسبت می دهند. لذا کلام مسیحی و فلسفه هگل به خاطر اینکه آگاهی ما را بیگانه می کنند، مجرم اند.
دین، ایده آلهای اخلاقی را از ما بیگانه می کند و سرمایه داری کار مولّد ما را از ما بیگانه می کند(و قابل فروش می سازد) مارکس می گوید «پریشانی دینی هم جلوه ای از پریشانی واقعی (اقتصادی) است و هم اعتراض برضد پریشانی واقعی. از بین بردن دین به عنوان خرسندی خیالی مردم برای نیل به خرسندی واقعی ضرورت دارد» افیون ماده مخدری است که درد را تسکین میدهد و در عین حال توهم ایجاد می کند .دین از نظر مارکس با توهم جهان فوق طبیعی که در آن غصه ها از بین می رود، همین کار را می کند و دردها را تسکین می دهد. دین نگاه انسانها را از بی عدالتیهای مادی می گیرد و به سمت خدا می دوزد. از نظر مارکس «اصول اجتماعی مسیحیت، بزدلی، حقارت نفس، پستی، تسلیم و افسردگی را تبلیغ می کنند… چیزی که این اصول برای طبقه ستمدیده دارد، این است که آنها آرزو می کنند که طبقه حاکم خیّر و بخشنده باشند»  از نظر مارکس، لازم نیست علیه دین مبارزه ای جنون آور راه بیاندازیم. زیرا آنقدر مهم نیست. دین علامت مرض است و نه خود مرض.« 1»
از این جهت نظر مارکس در مورد دین در نگاه نخست با عبارت مشهور ( دین افیون توده هاست )  قابل بررسی و حتی تضاد  و تفکیک با نظرات سایر فلاسفه و جامعه شناسان کلاسیک دیگر است. از زاویه مارتیالیسم تاریخی و با ظهور  و اغاز دوران سرمایه داری، مارکس دین را بعنوان یک ایدئولوژی  و باور برای تمکین خواسته های خود که متعلق به دوران فئودالیسم بوده و روبنای آن دوران را تشکیل میداد، افیون توده ها می داند.در واقع دین در مقوله ایدئولوژی
هم از طرف مارکس و هم توسط سایر اندیشمندان از زوایا و دیگاههای مختلف تعریف شده است. از دیدگاه مارکس، دین در خدمت طبقه حاکم در فئودالیسم و در خدمت حاکمیت کلیسا بود و به نوعی کلیسا با فئودال ها با اتحاد هم بر مردم حکومت مینمودند و به نوعی متحد هم بودند .شاید به نوعی فرمانبری مردم و توده برای انها اهمیت زیادی داشت و با این دیدگاه میتوانستند مردم را تحت حاکمیت خود قرار دهند .اساسا  تابعیت توده ها از دین مبتنی بر نوعی ایده آلیسم ذهنی است که در حاکمیت تبلور یافته است. وظیفه دین وارونه نمایی حقایق مادی از روابطی است که بین حاکمان و توده ها برقرار است و دین بهترین توجیه برای پیشبرد اهداف حکومت است و بهترین ایدئولوژی ای که توده ها را از تفکر بر واقعیتها دور میکند. مارکس دین را به منزله دوربین عکاسی در تاریکخانه عکاسی تشبیه کرده است که ضمن اینکه بر مادیت استوار است اما آنرا وارونه نشان میدهد. (مارکس ص76-78 به نقل از مطلب رویکردجامعه شناسانه مارکس در دین شناسی نوشته هژیر مهری).
دیدگاه ماتریالستی مارکس از هنگامی قدرت استدلال یافت که با دیدگاه ایده آلیستی هگل برخورد کرد. مثال وارونگی واقعیت در عکاسخانه همانی است که مارکس در هگل دیده است. اصل روح مطلق هگل، بنیان و پایه ایده ای  و نظریاتی است که سازنده همه اشیای اطراف ما است. ذهن ( روح هگلی) که پیش از واقعیت ماده وجود دارد. در این زمینه مارکس در کتاب «گامی در نقد فلسفه هگل» به هگلی های جوان انتقاد میکند و توضیح می دهد که وجود انسان  نمیتواند انتزاعی  باشد ، بلکه واقعیتی مادی است که در آن اراده وجود دارد. طبیعت، درختان و گیاهان  همه واقعیتهای مادی هستند که موجودیت عینی دارند و  ذهن حاصل مادیت تمام پدیدهای موجود جهان است. ماده مسقل از ذهن وجود دارد و تصویر ماده است که ذهن را می سازد  و به نوعی ذهن انسان باید براساس دیده ها و مستندات واقع گرا باشد و در اصل این واقع گرایی مبنای واقعی و حقیقی دارد .اگر واقعیت مادی وجود نداشت، ذهن قادر به تصویر سازی از آنها نبود.

در فلسفه هگل با قرار دادن تقدم روح بر ماده، وارونگی دیدگاه هگل و پیروانش از نظر مارکس در ایدئولوژی و دین تعمیم یافته است. این تصور صحیح است که هگل علی رغم طرح مهمترین مقولات اجتماعی  یعنی تضادها، علت همه پدید ها را بر ایده مطلق متکی می کند، این رهیافت ایده آلیستی است که بعدها دستمایه توجیهات فلسفی دین مداران شده است. مارکس می گوید که انسان همه ابتکارات را خود انجام می دهد. انسان با مشاهده واقعیتهای مادی قادر به کار بر روی آنهاست.

از نظر مارکس طبیعت مادی دارای قاعده جبری است که بدوا علمی است. بدین معنی که حرکت در ماده، کنشها و واکنشهای دیالکتیکی را به همراه دارد که حاصل آن سنتز است. قانون تز، آنتی تز و سنتز، یکی از قوانین طبیعی است که به جامعه بشری تسری یافته و تعمیم می یابد. با این استدلال مارکس در برخورد با دین هگلیان را  به نوعی سرزنش میکند، و میگوید: «اکنون نقد دین در آلمان به پایان رسیده است و اینک نوبت جهان پردردی است که دین هاله تقدس بر آن کشیده است».( همانجا ص 53 ) .

به این ترتیب مارکس در نقد دین مواردی مهمی را مطرح میکند که دخالت انسان در آن مسجل است. او میگوید همانطوریکه انسان دین را می سازد، دین انسان را نمی سازد و به نوعی دین را دست پروده بشریت میداند و نه ان تصور ساختگی که بحث معجزه و نازل شدن از اسمان را تداعی مینماید .

در مباحث سیاسی نیز مارکس برای اثبات این گفتمان می گوید: همانطوریکه انسان قانون اساسی را می سازد دین را نیز می سازد. در کلیت بینش مارکس این واقعیت استدلال شده است که هر پدیده ای که ساخت دست انسان است دارای منظور و هدفی است، که منافع  فردی و گروهی را تامین میکند  اما الزاما منافع اجتماعی را تامین نمی کند. بعبارت دیگر تصادفا مذهب نیز بر پایه همین استدلال قرار دارد و در مسیر تامین نفع اجتماعی نیست، بلکه در خدمت حاکمان است. در همین رابطه مارکس در مفهوم دیگری توضیح می دهد. که : «مذهب تحقق خيالي جوهر انسان است؛ چرا که مذهب واقعيت حقيقي ندارد. بنابراين، مبارزه با مذهب، مبارزه غيرمستقيم با جهاني است که مذهب رايحه معنوي آن است. رنج مذهبي هم بيان رنج واقعي و هم اعتراض بر ضد آن است. مذهب، آه مخلوق ستم ديده، احساس جهاني بي احساس، و جان اوضاعي بي جان است. مذهب افيون مردم است» ( همان، 54-53).
نظر فوق مارکس را می توان هم در جامعه فئودالی و هم در روابط سرمایه داری توضیج داد. در  دوران هزاره حاکمیت کلیسا، جوامع اروپایی هنوز هم تاثیرات برده داری از طرف حاکمان دینی را تحمل میکردند و هم سیستم سرواژ را تجربه کردند. نقش کلیسا مطیع ساختن توده ها و بهره کشی از آنها بود عجین ساختن باورهای دینی همراه با سرکوب درزندگی روزمره مردم باعث شد تا از آنها بردگانی ایدئولوژیک ساخته شود که قرنها حاکمیت کلیسا را استمرار بخشید. اریک فروم  نیز در کتاب جزمیت مسیحی در این باره می گوید: «نفش و تاثیر مذهب بر انسانها از آنها بردگان فکری می سازد که با از دست دادن اراده خود در مقابل حاکمان تسلیم می شوند».
در دوران مدرنیته نیز مارکس ایدئولوژی و دین را در روابط کار و سرمایه مخرب میداند. به همین دلیل در مقابله با  نقش دین در این رابطه معتقد است، که کارگران در تاثیر پذیری از دین ویژگی مقابله با نابرابری را از دست می دهند. دین افیونی است که تا عمق وجدان انسانها نقوذ می کند و ماهیت اصلی آنها را ویران می کند. دین نمای شفافی ازوجود ظلم و تسلیم پذیری است. مارکس با رد دین در رابطه کار و سرمایه، کارگران را وارد مرحله مبارزه، و با سیستم تبعیض سرمایه داری مواجهه می کند. او با تعریفی از سرمایه داری آنرا نیز ایدئولوژیک ارزیابی کرده و رشد مکتب لیبرالیسم که در جهت باورپذیر کردن منافع طبقاتی این سیستم برای طبقه کارگر تلاش میکند را خطری برای جامعه انسانی میداند. سرمایه داری نیز با جا انداختن اصول و قواعد خود و تکرار مداوم آنها در مدارس، دانشگاهها و نهادهای تبلیغاتی، ایدئولوژی خود را القاء میکند.
مارکس بین ایدئولوژی و علم تفاوت قائل است . او معتقد است ، «پدیده ایدئولوژی به دلیل بازنمایی ذهن منفعت طلبانه، در برابر واقعیتهای آگاهانه و علمی قرار می گیرد»..( رویکرد جامعه شناسانه مارکس در دین شناسی، از هژیر مهری)  به این ترتیب علم و ایدولوژی از دید مارکس در مقابل یکدیگر قرار می گیرند. از نظر لویی التوسر که با مارکس در تمام امور نظری موافقت دارد، موضوع ایدئولوژی اما یک مفهوم ساختاری و تاریخی است. وی میگوید ایدئولوژی همواره وجود داشته است و همه فلاسفه و اندیشمندان نیز همواره درگیر آن بوده اند و برای همیشه نیز با انسان همراه خواهد بود.( ایدئولوژی از منظر لویی آلتوسر. بررسی کامران مرادی) . این نظر قرین نظرات اندیشمندانی نظیر دورکهایم و ماکس وبر است که در بخش خود توضیح داده می شود.
برخورد مارکس با دین یک برخورد حذفی است و  وجود آنرا مشکل بشریت می داند. اینکه نظر مارکس در موقعیت  کارکردی چه تاثیراتی بر جهان امروز برجای گذاشته است را تنها در رابطه با سرمایه داری کلاسیک می توان بررسی کرد. در ادعاهای اخیر، لیبرالیسم نه تنها خود را ایدئولوژیک نمی داند، بلکه لیبرالیسم را در تضاد با آن تعریف کرده است. در جوامع در حال تحول نیز اثری از محو ایدئولوژی وجود ندارد. در عمل اینگونه ترسیم می شود که مفهوم ایدئولوژی جدا از شکل و ساختارش همچنان باقی است. برای ادراک این مفاهیم به نظرات دورکهایم می پردازیم.
دورکهایم و نقش دین
دورکهایم اصل مدرنیته را ضروری میداند و تصور مینماید و به لحاظ زمانی ان را اجتناب پذیر میداند .هر چند که نقد و ایراداتی هم به مدرنیته وارد میداند و ان را موجب گستگی جامعه میداند.در همین خصوص اساسا وی نقش مذهب را در ایجاد همبستگی مورد کنکاش قرار میدهد و به واقعیت های مذهب در جامعه بشری اشاره مینماید، چرا که دین به عنوان ایدئولوژی میتواند پیوندی بین سلولهای یک جامعه باشد . دورکهایم مدرنیته را به نوعی ضرورت زمان دانسته و آنرا اجتناب ناپذیر می داند، اما ایراداتی بر آن وارد میکند، به این معنی که آنرا موجب گسستگی جامعه می داند. در این رابطه است که دورکهایم  نقش مذهب را در ایجاد همبستگی برجسته کرده و آنرا بسیار با اهمیت می داند. در یک نگاه کلی این واقعیت در مذهب وجود  دارد که می تواند بعنوان ایدئولوژی سلولهای اجتماعی را به هم پیوند دهد. این ویژه گی نه تنها مذهب و دین، بلکه هر ایدئولوژی ای است که زمانی در بستر اجتماعی رشد و نفوذ پیدا کند قادر به اتحاد و بسیج توده هاست. در واقع مذهب نوعی ایده سازی و سوژه سازی می کند که نیاز روانی و معنوی را تامین می کند. دورکهایم در مورد مشخص و مهم مدرنیته یعنی تقسیم کار، ضمن اهمیت آن در مناسبات اقتصادی و اجتماعی، آنرا برای همبستگی و انسجام کافی نمی داند. در این مورد مارکس هم با دورکهایم هم نظر است و کارکرد تقسیم کار را در منزوی کردن انسانها از جمع، حتی عمیقتر میداند. به زعم دورکیم،» تقسیم کار آسیبهایی هم با خود می آورد. بعبارتی این پدیده مدرن روشی ناکافی برای یکپارچگی اجتماعی است.»( ریتزر ص40). رویکرد دورکهایم به پدیده تقسیم کار اما یک رویکرد ترمیمی است. یه این معنی که وی ترویج اخلاق مشترک را در جامعه توصیه میکند. اخلاق مشترک از دیدگاه دورکهایم از کجا ناشی می شود.؟
مطالعات دورکهایم در دین، یک مطالعه محوری و عمیق است وی معتقد است که پیچیدگی های ادیان موجود فرصت شناخت اساسی از دین را ایجاد نمی کند. به همین دلیل برای شناخت ویژگیهای دین، بسراغ آن در جوامع ساده اولیه یعنی توتمیسم میرود. دریافت وی از مجموعه مطالعاتش این است که منشاء دین خود جامعه است. در کتاب «صور بنیانی حیات دینی» او، تعریف از دین در دو بعد «مادی یا دنیوی» و «معنوی و مذهبی» صورت می گیرد. هنگامی پرستش از گیاهان و حیوانات شروع می شود، نوعی توافق جمعی بر بعد دنیوی آن احاطه دارد. و هنگامی بر وجدان جمعی در روابط درونی دین توافق می شود، بعد معنوی آن شکل می گیرد. دورکهایم اما اوهامات، تخیلات و خرافات در نزد دین را نمی پذیرد.
برای انطباق اخلاقیات دین بر روابط مدرن، وی دیدگاههای غیر مادی از دین  که با علم مغایرت داشته باشد را رد میکند. » دورکیم معتقد است نسبت دادن حوادث طبیعى به علل غیر طبیعى، که بعضى مطرح مى‏کنند، با علم تعارض دارد و از سوى دیگر، تعریف دین تعریف دین به‏ وسیله الوهیت و خداوند و اعتقاد به این مطلب که دین لزوما در ورایش موجودات روحانى مطرح است، را قبول ندارد و دلیل نقضى براى آن می‏آورد» (مطلب رابطه دین با جامعه، مراحل اساسی اندیشه در جامعه شناسی .ریمون آرون ترجمه باقر پرهام به نقل از مجله رشد)« 2»
از آنجاییکه او اهمیت دین را به سبب فاعلیت جامعه و انسان می داند، هر گونه تصورات غیر اجتماعی و غیر مادی را قبول ندارد.او تاکید می کند:» اینکه اساس دین بر ضعف و عجز بشر در مقابل عوامل و قواى طبیعى استوار و اینکه منشا دین اعتقاد به ارواح است و عقیده به ارواح هم امرى توهمى و خیالى است و لذا، اساسا دین امرى توهمى و خیالى است، از نظر  دورکیم مردود مى‏باشد( همانجا) .
در دیدگاه دورکهایم، با وابسته دانستن دین به جامعه، او نگرش ضدیت با دین را از بین می برد. تجسم یکسان سازی مذهب و جامعه، نتیجه تحلیل مذهب در بطن و بین الاذهانی سلولهای اجتماعی از نظر وی، انسان را به خدایی رسانده است. و انسان اگر بخواهد با مذهب برخورد کند در واقع با خود برخورد کرده است. » کیست که بخواهد خدا یا منشاء جامعه اش را براندازد.» (ریتزر ص 41 ).
با این رویکردها به دین است که دورکهایم خلاء الترناتیو همبستگی در جامعه مدرن را مطرح میکند. از آنجاییکه برگشت به گذشته و طرح مطالبه آلترناتیو دینی گذشته وجود ندارد و در حقیقت غیر واقعی است، دورکهایم به نوعی اخلاق گرایی مشترک در جامعه مدرن تاکید میکند. اساس چنین بینشی بر پایه اصلاحات مداوم تعریف شده است. از این نقطه نظر دورکهایم با پدیده ناگهانی انقلاب مخالف است. وی معتقد نیست که انقلابات مشکلات اجتماعی را حل نمایند. این نظر دورکهایم را می توان بنوعی در تقابل با نظریه انقلاب مارکس دانست. چون تعریف تجسم دین و جامعه در بینش دورکهایم یکی بودن آنها است، بنا بر این هر انقلابی بر علیه خود جامعه تلقی شده است. مارکس اما چون نظری کاملا متفاوت از پدیده دین و مناسبات سرمایه داری داده است، انقلاب را راه حل مشکلات موجود می داند.
گستره نظریه اصلاحات دورکهایم از وی یک جامعه شناس برجسته ای ساخت که با استقبال جامعه شناسان بسیاری روبرو شد و او بعنوان پایه گذار این نظریه، علم جامعه شناسی را غنا بخشیده است. البته نظر وی تاکید بر استمرار و حفظ نظام سرمایه داری از طریق اصلاحات است. همین نظر را در آدام اسمیت نیز میتوان یافت. اسمیت در کتاب اخلاق در سرمایه داری،  هم وجود این نظام را اجتناب ناپذیر دانسته و هم کاربست اخلاق در این نظام را توصیه کرده است. او با بر شمردن شرایط غیر انسانی در روابط کار و سرمایه و با تاکید بر ارزش افزوده راه حلی برای این مشکل ارائه نکرده است و تنها موضوع اخلاق را پیشنهاد داده است. در واقع دورکهایم هم، چنین برداشتی را تجویز کرده است. اینکه آیا اصلاحات در نظام سرمایه داری می تواند معضل ارزش افزوده را حل و فصل نماید، محل بحث  و جدلهایی است که همچنان ادامه دارد.نظر ماکس وبر و نقش دین در جامعه سرمایه داری

دیدگاه وبر
وبر در بررسیهای جامعه شناسانه خود به نتیجه تاثیرات متقابل مذاهب بر سرمایه داری و بالعکس دست یافته بود. عمده تلاش وی البته بر روی پروتسانیزم صورت گرفت. وبر بطور کلی فرآیند روابط متقابل پیچیده در تحقیقات خود را به صورت زیر خلاصه میکند.
بند1- نیروهای اقتصادی بر مذهب پروتستان تاثیر گذاشته اند.
بند 2- نیروهای اقتصادی بر مذاهب دیگری غیر از مذهب پروتستان ( مثل آیین هندو، آیین بودا و آیین تائو) هم تاثیر نهاده است.
بند 3- نظام عقاید مذهبی بر فکر و کنش افراد، خاصه فکر و کنش اقتصادی تاثیر گذاشته است.
بند 4- نظام عقاید مذهبی ( خاصه مذهب پروتستان) تاثیر منحصر بفردی در غرب در مساعدت به عقلانی کردن بخش اقتصاد و عملا هر نهاد دیگری نهاده است. (نظریه جامعه شناسی ماکس وبر ص 208)»
در اخلاق پروتستان و روح سرمایه داری، بر پایه روابطی که وبر عنوان کرده است، تاثیرات متقابل پروتستان و سرمایه داری نقطه اغازین توضیح تغییر و تحولات تاریخی است که جهان غرب با آن روبرو بوده است. بین کاتولیسم و پروتستانیزم شکافی عظیم از نظر بنیش دین نسبت به روابط انسانها از نقطه نظر اجتماعی و فردی بوجود آمده بود. کالونیسم منشاء برساخت پروتستانیزمی، شد که ماهیتی کاملا متمایز از جزمیت مسیحیت پیدا کرده بود. کالونیسیزم شیرازه اصول حاکم بر کلیسا را که با پرهیزگاری، صرفه جویی، دعاها و مناسک روزانه وقت گیر، تعبد در مقابل تمثالها و مجسمه ها و تعظیم و تکریم به اسقفها و کشیشها را زیر رو کرد. در آنجا نوعی از زهد و پرهیزگاری که اصل عرفان بود و در واقع خود عرفان بشمار می آمد، کاملا تغییر یافت و به اصول زمینی و قوانین انسانی و مدنی تبدیل شد. کالونیسم ضمن حفظ مفاهیم رستگاری ، آنرا به رفتارهای فردی و اجتماعی، کار و تلاش، نظم در همه امور زندگی  منوط کرد. پروتستانیزم در مقابل خود رشد سرمایه داری را مشاهده میکرد، ضمن اینکه گسترش آن را بر عهده پروتستانها می دید. تجدید نظر چشم گیر در قواعد سختگیرانه دین مسیح و همزمان مشارکت بخشهایی از پروتستانها در سرمایه گذاری، همگنی و جذبیت ویژ ه ای را در قالب یک ترکیب دو وجهی بوجود آورد. نتیجه این شد که مذهب بر خلاف تمام واقعیتهای تاریخی به عاملی تبدیل شد که سر آغاز رشد سرمایه داری در غرب را رقم زد. این رابطه با سرمایه داری برای دین پروتستان ارزش های بسیاری بوجود آورد.
وبر موضع خود در باره کالونیسم و رابطه اش با سرمایه داری را تقریبا چنین خلاصه میکند: » ارزش مذهبی کار پر جنب و جوش و بی وقفه و منظم در حرفه های دنیوی به عنوان عالی ترین وسیله ریاضت و در همان حال مطمئن ترین و روشن ترین دلیل نوزایی و ایمان اصیل باید نیرومند ترین وسیله ممکن برای بسط…..روح سرمایه داری بوده باشد.(نظریه جامعه شناسی فصل چهارم ص 12) . از نظر وبر طمع و ولع اقتصادی روح سرمایه داری را تعیین نمیکند، بلکه برعکس یک نظام معنوی و اخلاقی است که بر موقعیت اقتصادی تاکید می کند.این در حالی است که در جوامع دیگر ملاک سرمایه، تنها کسب سود فردی بدون در نظر گرفتن اخلاقیات و معنویات است. وبر توضیح می دهد : » روح سرمایه داری را می توان یک نظام هنجاری دید که شامل عقایدی مرتبط به هم است. که هدف آن عبارت است از القای نگرشی که در پی کسب عقلانی و منظم سود است.» (همان ص211).
آنچه که وبر تلاش کرده است از زاویه رشد سرمایه داری مبتنی بر اخلاقیات مطرح نماید، شباهت و نزدیکی بسیاری به نظر دورکهایمر و آدام اسمیت دارد. بنیان گذاری سرمایه داری با تعریفی که ماکس وبر از آن کرده است، نشان داد که اکنون، دیگر سرمایه داری نیاز به کالونیسم ندارد. این دقیقا عبارتی است که ماکس وبر عنوان کرده است. در این معنا نه ماکس وبر و نه دورکهایم بطور منطقی دیگر دین را مسئول کارکرد سرمایه داری نمی دانند، آنجه در سرمایه داری مدرن رخ داد، پدیده تقسیم کار بود. پدیده ای که روابط آنرا مارکس بروشنی توضیح داده است و موضوع اخلاقیات و معنویات را در اصلاح آن غیر موثر دانست. مارکس حتی پیشتازی پروتستانیزم در ایجاد و تقویت سرمایه داری را نمی پذیرد. وی می گوید، این پروتسانیزم بود که گرد سرمایه داری جمع شد و خود را حول سرمایه سامان داد .

» «نقش دین در نظرگاه سیمون دوبووار
«آدم زن به دنیا نمی‌آید، بلکه زن می‌شود». این جمله را سیمون دوبووار سال ۱۹۴۹ در کتاب «جنس دوم» نوشت؛ کتابی که انقلابی در مبارزات زنان برای برابری حقوقی به وجود آورد.« 3»

نگاه فلسفی دوبووار به مسئله برابری حقوقی زنان اگرچه تا سال‌ها مخالفت‌هایی سرسختانه در پی داشت، اما توانست تاثیری عمیق و البته ماندگار بر مبارزات زنان بگذارد. نظریه او در این مورد که زن باید برای به دست آوردن برابری ابتدا از تمامی بندهای برساخته جامعه رها شود امروز از سوی طیف وسیعی از فمینیست‌ها پذیرفته شده است.

اساسا در تمام طول دوران میسحیت، زن بعنوان جنس دوم شناخته شده بود. دین مسیحیت در تفکر مردانه ای که از پیامبری عیسی مسیح بعنوان یک مرد و یک سرور به ارث برده بود، نگاهش به زن در محیط بسته خانه ای بود که  در و دیوارش به گناه آلوده بود. زن از دید مسیحیان جنسی از نوع پست بود که وظیفه اش تنها اغوا کردن و فریفتن مردان خدا بود. زن چون تخمدان و زهدان داشت فقط برای تولید مثل آفریده شده بود. زن در همه حال طوق بندگی مرد را بر گردن داشت. و هنگامی که در زمان پاپ گریگور ششم جلوگیری از ازدواج رواج یافت، زن هرچه بیشتر در معرض خطر سقوط قرار گرفت و ارزش جنسی خود را نیز از دست داد. در واقع اینها مصایبی بود که مسیحییت بر زن وارد کرد
بووار که متاثر از فلسفه حرکت هگل بود، در تفسیر خود بر زن بعنوان انسانی همچون مرد بشکل سوژه در حرکت، تاکید دارد. در حالیکه از نظر تاریخ گذشته، به دهها دلیل زن سوژه بحساب نمی آمد و این مرد بود که فاعل کار و تحرک محسوب میشد. سوژه به معنی مستقل و خود مختار بودن تعریف می شد و این تعریف تنها در مورد مرد استعمال می گردید  و همین سوژه بود که می توانست آزاد باشد. بووار می گوید: «در تاریخ، زنان از سوژگی محروم بودند و متهم به این بودند که بجای فکر کردن در فکر هورمونهای خود هستتند»( بووارجنس دوم ض 19)  در همین ارتباط ارسطو نیز بیان داشت که: ماده به سبب نوعی نقص خصائل ماده است»( همانجا) یعنی سرشت زن دچار نقص و از نظر طبیعت، جسمش و جنسش کمتر از مرد بحساب می آید. و «سرانجام توماس قدیس نیز زن را مرد ناقصی نامید که حاصل تصادف در خلقت مرد بود و هنگام خلقت مرد اصل بود و حوا موجود فرعی بود»( همانجا). از دیدگاه فروید هم زن بصورت فیزیک و طبیعی مقهور مرد شده است. وی با اتکاء به جنس موئنث زن، آنرا کار طبیعت می داند که وی را محکوم به جنس دوم بودن میکند. بووار به فروید می تازد و صرف داشتن رحم در زن را ملاک کهتری وی نمی داند. در این رابطه  بووار اینگونه توضیح میدهد که «ما زن بدنیا نمی اییم بلکه زن می شویم»( مروری بر افکار دوبووار ، تحقیق بهجت یزد خواستی). در واقع انسان به درخود ماندگی تن در میدهد و به سکوت می رود و برای رهایی باید از حالت سکون خارج شود.
بووار اما در توضیح در تاریخ میگوید، زن همیشه یکی دیگر است و اصل نیست. «زن در برابر مرد فرعی است، مرد مدرک است، نفس مطلق است، زن دیگری است» (همان ص 20).  اما وی تاکید میکند این دیگر یاغیر به اندازه سوژه ارزش دارد. در رابطه سوژه هگل،  بووار تلاش میکند که سروری سوژه را تقلیل دهد اما این سروری همچنان ادامه پیدا میکند، چون سوژه خود را کاهش نمی دهد، بنا براین راه دیگر این است که زن خود را تبدیل به سوژه کند. و هنگامی سوژه از نظر هگل در مفهوم حرکت معنی پیدا میکند، زن نیز مانند مرد باید در این حرکت فعال شود. اما فعال شدن زن نیاز به استقلال وی از مرد دارد. استقلال به مفهوم  دارا بودن حقوق مالی فردی است که در رابطه با کار و اشتغال بدست می آید. شرط چنین استقلالی، نیاز به اتحاد زنان در مقابل اندیشه ای است که زن را فرمانبر تعریف کرده است و مردان جدا از این اندیشه نبوده اند. اما زنها هنوز خود را از اتحاد و یا در واقع وابستگی به مردان نر هانیده اند. در واقع درکی که مسیحیت در طول حیات زن به جامعه مردان و به خود زنان القاء کرده و این معنا توسط خود زن بعنوان یک حقیقت مورد پذیرش قرار گرفت، او را هنوز از این روابط پیچیده رها نکرده است.
در قرن نوزدهم  جنبش هایی شبیه جنبش فمنیسم سر برآوردند که در تقابل با آنها جنبش ضد فمنیسم با استفاده از علوم طبیعی به مقابله برخاست.  روند تلاش برای خروج از بن بست جنس دوم بودن زن، بسیاری از اندیشمندان نظیر منتسکیو، توماس هایز، دیدرو، جان استوارت میل را به میدان دفاع از زنان کشاند. مارکس نیز در ابن باره معتقد بود ابزار تولید و شیوه آن، انسان را متحول میکند. این نیز بسترفکری شد برای بووار تا بر اساس این رابطه حل مسئله جنس دوم بودن زن را بسط و گسترش دهد.
اما آنچه که بووار از نظر مارکس به آن توجه کرد، رشد ابزار تولید و تکنولوژی بود. اختراع ماشین در خدمت تسهیل کارها از یدی به ماشینی بود. در عصر تکنولوژی نیاز به نیروی جسمانی مرد وجود ندارد و همین تفاوت جسمی بین مرد و زن را بنوعی از بین برده است. زن توانست وارد بازار کار شود و استقلال خود را بدست آورد. در جوامعی که هنوز توسعه نیافته اند موضوع استقلال و در نتیجه وابستگی زن به مرد همچنان برقرار است. مسئله ای که امروز در عصر مدرنیسم جامعه زن باید حل کند این است که زن در کنار کار و تولید چگونه از عهده خانه و باز تولید نسل بر می آید.
در یک جمعبندی، می توان نقش مذهب در شناخت ساحت و مفهوم زن را بر اساس تمام شواهد موجود، شناختی انتزاعی، سطحی و کاذب دانست. علم امروز که حاصل انکشافات بزرگی توسط انیشمندانی نظیر سیمون دوبووار است، کمکهای بزرگی در شناخت زن نه بعنوان جنس دوم، بلکه بعنوان انسانهای برابر با مردان نموده است.
در مقایسه و تحلیل نهایی نظرات چهار اندیشمند، مارکس، دورکهایم، ماکس وبر و سیمون دوبووار در مورد نقش دین و مذهب در دوران مدرن، تکیه بر چگونگی حضور دین در جوامعه بشری مهم است. آنچه که امروز از تجربه حضور دین  و نقش آن در جوامع غربی مشاهده می شود. تسامح و تساهلی است که جوامع بشری نسبت آن برقرار کرده اند. در این دوران انسانها دارای ایده آلهایی هستند که در رویاهای خود آنرا تصویری سازی می کنند. انسانها علی رغم پیشرفتهای علمی همچنان نیاز درونی و روانی دارند تا خود و جایگاه خود را تعریف کنند، و مذهب این خلاء را همچنان پر میکند. جوامع غربی علی رغم کنده شدن از سنتهای گذشته اما هنوز مذاهب خود را حفظ کرده اند، و ظاهرا از نظر سیاستهای فرهنگی، جامعه سرمایه داری به این نتیجه رسیده است که برای ایجاد نوعی آرامش درونی، مذهب و مناسک آنرا به شیو های نوین، آنگونه که پروتستانیزم تعریف کرده است ادامه دهد. آنها به تجربه دریافتند که مذهب از حوزه سیاست خارج شود و در جایگاه خود قرار گیرد. هر چند رویکردهای جامعه شناسی هنوز تحت تاثیر مارکس، وبر، دورکهایم است اما این سه خود مذهبی نبودند و همه انها تصور مینمودند، که در دوران امروز نقش دین کاهش پیدا نموده است و اساسا مذهب را یک توهم میدانستند .زیرا طرفداران مذاهب مختلف ممکن است ; در خصوص اعتقادی که به هر کدام از مذاهب داشته باشند در مورد اعتبار ان متقاعد شده باشند .اما اصولا گوناگونی مذاهب مختلف و ارتباط انها با جامعه این اعتبار را میتواند از بین برده باشد .(گیدز 502.1376)

مارکس روشی را در ییش گرفته بود که مذهب را مانعی برای رفاه جوامع بشری میدانست. ایدئولوژی ای که انسانها را از استقلال و فردیت جدا کرده و او را در موهومات غرق میکند. بووار نیز به پیروی از مارکس مذهب را عامل حقارت بشر بویژه زنان میداند. اما دورکهایم و ماکس وبر به ضرورت نیاز بشر از یکسو ( دورکهایم) و نقش سازنده مذهب پروتستان از سوی دیگر( ماکس وبر)  به حضور دین پالایش یافته  در جوامع تاکید کرده اند.

نقش دین در دنیای امروز

نتیجه گیری

در حال حاضر واقعیت نیز چنین است که «مدرنیسم»  نقش مذهب را تا حد قابل ملاحظه ای بگونه ای تعریف کرده است که رصالت گذشته را ندارد و  مذهب را تا حد زیادی از مداخله در رشد مناسبات اجتماعی دور کرده است.اما با توجه به پیچیدگی های جهان امروزی و حتی کم رنگ شدن مذهب اساسا جایگاه مذهب هنوز در بین برخی از افراد جامعه حائز اهمیت است و اگر بخواهیم مثل گذشته یک نوع احترام متقابل بین ادیان و حکومت ها و یا دولت ها وجود داشته باشد ,جدایی کامل دین از حوزه سیاست و حکومت داری است و در نتیجه سکولاردمکراسی به عنوان یک الترناتیو امتحان شده ,میتواند تنها راهکار اساسی باشد .در دنیای مدرن امروز اساس و اصول زندگی های اجتماعی بر مقوله منطق و واقعیت گرایی میچرخد .مقوله ای که شاید در تقابل با کسانی باشد که هنوز بر اساسا یک باور دینی و مذهبی به دنبال حکومت داری میباشند .در نتیجه در دنیای امروز مدرن بحث بر اساس ازادی های فردی و اجتماعی و حقوق شهروندی است .باور مذهبی اصول امروزی نیست , بلکه یک مقوله فردی است که نباید در حریم خصوصی افراد دخالت شود .نتیجه عملکرد و قدرت داشتن مذهب در عرصه ها و حوزه های مختلف  در گذشته و حتی امروز وجود داشته و دارد, اما نتیجه ان معکوس و عقب گرد بوده است .انچه که در پایان میتوان به این نکته اضافه نمود این است که باید از دمکراسی و حقوق شهروندی و نبود یک قانون اساسی مذهبی ,جامعه را به جلو برد. خصوصا در کشورهای خاورمیانه که از دین به عنوان یک ابزار استفاده میشود .در حکومت هایی که دمکراسی و سکولاریسم وجود دارد به نوعی تضمین دینداری هم میباشد و در تضاد با دین و مذهب مردم با عقاید مختلف نیست. اما دین نمیتواند وارد حاکمیت و قانون اساسی شود .در اصل دین و مذهب به عنوان یک موضوع شخصی است و عملا در قانون گذاری و اعمال نظرات و تحمیل به  کل جامعه  به عنوان  مرجع قانونگذاری  نمیتواند کارساز و کارامد باشد .به همین دلیل جدایی دین از نهاد دولت و حکومت بهترین الترناتیوی است که جامعه متمدن و امروزی به ان رسیده است  و میتواند بر اساس منطق یک الگوی سازنده در جامعه امروزی باشد .

منابع …

1..دین شناسی کارل مارکس ، پریسا حسن زاده ، سایت دین پزوهی.

http://dinpajoohi.persiangig.com/document/Marks.htm

 2..  رابطه دین با جامعه، مراحل اساسی اندیشه در جامعه شناسی .ریمون آرون ترجمه باقر پرهام به نقل از مجله رشد

3..میترا شجاعی ،سیمون دوبووار و تاثیری که بر مبارزات زنان ایران داشت،14.04.2016 سایت ویچه وله

4..https://goo.gl/WSU8HU

این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)

محتوای بیشتر در این بخش:

Go to top