برای چهارشنبه سوری حشمت الله طبرزدی

 سوگ من از تو، سُرور تو از من

سوگ نامه ای است از زبان زندانی برای چهارشنبه سوری. همه آن هزاران هزار نفری که ۳۶ سال گذشته به هر دلیل، بازداشت، بازجویی و زندانهای جمهوری اسلامی را درک کرده اند، این سوگ نامه را به خوبی فهم خواهند نمود . از همان لحظه ای که شهروند ایرانی، اعم از سیاسی، عقیدتی یا غیراز آن، از سوی والیان حکومت الله، احضار یا بازداشت شده یا مغول وار به درون خانه اش می ریزند،

نگران شده و دلهره و وحشت از خشونت ناشی از خوی تجاوز گری آنها، همه وجود او بلکه خانواده اش را فرا می گیرد. پس از بازداشت، خود را اسیر چنگال سربازان بی رحم و خشن ولایت و سربازان گمنام امام زمان دیده و کتک خورده یا نخورده، فحش و نا سزا و تهدید شنیده یا نشنیده، به درون سلول انفرادی می افتد. لحظه های سلول انفرادی برای زندانی، لحظه نیست، بلکه زمانی بسیار طولانی و سپری نا شدنی در درون دهلیزی تاریک و بی انتهاست. او چون مرغی است که در چنگال پرندگان لاشخور گرفتار و سربازان ولایت، هر یک با چنگال های خونین، چشمانی حریص و دریده و منقارهای تیز شده به سمت قربانی هجوم می آورند. اینهایی که می نویسم شعر یا افسانه نیست، پندار و خیال نیز نیست، خود از نزدیک و بارها دیده و چشیده ام . راستی که تلخ ترین لحظات زندگی، مربوط به همین اسیر بی پناه در سلول های انفرادی یا دوزخ چمهوری اسلامی است. این جهنم چه یک ساعت چه هزاران ساعت به درازا بکشد، بسیار تلخ و وحشتناک است. در این دوزخ، معیار سنجش زمان، نه روز، ماه و سال که ثانیه، دقیقه و ساعت است. این جا نسبیت انیشتین عملاً اثبات می شود. 

اسیران چنگال های کفتارها و لاشخوران ولایت و امام زمانشان، پس از سپری شدن زمان تمام نشدنی بازجویی های وحشتناک، با چشم بند لعنتی از راهروهای سرد و جهنمی طولانی باز پرسی های استالینیستی و بیدادگاههای انقلاب نفرین شده که درد ناشی از شقاوت و بی عدالتیشان به استخوان می زند، وثیقه ای شده تا زیر تیغ سرکوب دائم بمانند یا حکم زندان گرفته و راهی بندهای عمومی می شوند.

بند عمومی اگر چه به بدی جهنم های امنیتی یا شکنجه گاههای اسلامی نیست ﴿من خود، سر جمع حدود 21.600 ساعت در شکنجه گاههایی مثل ۲۰۹ ،۲۴۰ و توحید که مربوط به وزارت اطلاعات بوده و ضد اطلاعات وزارت دفاع، عشرت آباد و ۲- الف که مربوط به سپاه پاسداران است و حتی انفرادی های نیروی انتظامی، 02 اسیر بوده ام﴾. اما نمونه دیگری از جهنم های این تقدیس کنندگان جهنم و فرشتگان عذاب است . در حالی که ریاکارانه، قانونی به نام آیین نامه سازمان زندانها نوشته اند تا خود را در هیئت ملل متمدن در آورند، اما طی ۳۶ سال گذشته، چیزی جز جهنم و البته به نام زندان برای مردم ایران نساخته اند . برای نمونه شرایط سالن ۱۲ زندان رجایی شهررا برای شما توصیف می کنم و همزمان از زندانیان شریف این سالن نیز برایتان خواهم گفت تا بهتر بدانید، این تقدیس کنندگان شکنجه و دوزخ، انسان ها را در بدترین دوزخ های روی زمین، عذاب می دهند!

سالن ۱۲ زندان رجایی شهر، حدود ۳۶ سلول به مساحت ۶ - ۷ متر مربع دارد که درون هر یک از این ها، تختی سه طبقه نصب گردیده و ۲ یا ۳ نفر درون این سلول ها زندگی می کنند. این سلول ها اگرچه پنجره ای با چند ردیف میله و ورقه ی آهنی روبه هوا خوری دارند اما یک پارچه بر روی پنجره ها جوش داده اند تا هیچ منفزی به بیرون نداشته باشند. درب سالن همواره بسته است و فقط روزی ۲ ساعت برای هوا خوری باز می شود یا چندین بار نیز برای تحویل غذا، گرفتن آمار، اعزام و هفته ای یک بار به مدت نیم ساعت برای هر زندانی و عموماً ملاقات از پشت شیشه، باز شده و فوراً قفل می شود. نه کتابخانه ای، نه ورزشگاهی، نه محل آموزشی، نه مرکز درمانی، نه تلفن خانه ای و نه هیچ امکانات دیگری نیز در اختیار این سالن نیست. زندگی زندانیان سیاسی این بند، اعم از این که به یک سال حبس محکوم بوده یا به ابد و اعدام محکوم شده باشند، در چنین سلول ها و بندی سپری می شود. زندانی در شبانه روز، چندین بار از این سلول های لعنتی بیرون آمده و دوباره به آن بر می گردد تا زمان بگذرد و چنین روزی به پایان برسد، این جا گذر زمان، محسوس نیست، گویا زمان متوقف است. 

من در این سالیان طولانی، چه آن زمان که در انفرادی بودم و چه وقتی در بند عمومی اسیر بوده ام، همواره و با دیدن وضعیت خود و سایر زندانی ها، از خود پرسیده ام: راستی ما برای چه این جا هستیم؟ مگر چه جرمی مرتکب شده ایم که مستحق چنین زندگی دوزخی باشیم؟ آیا آدم کشته ایم؟ اموال مردم را غارت کردا ایم؟ به کسی صدمه ای زدا ایم؟ البته ممکن است از زندانیان این بند کسانی مرتکب جرایمی شده باشند. اما بی عدالتی، شکنجه، بی انصافی و خشونتی که جمهوری اسلامی در حین بازداشت، بازجویی، تشکیل بیدادگاه و زمان نگهداری در دوزخی به نام زندان بر آنها و حتی خانواده های آنها و بلکه پیش از بازداشت و در اعمال سیاست های حکومتی، اعمال کرده و می کند، هزاران بیش تر از حد مجازات قانونی آنها است. حتی آدم های جانی و خطرناک را در چنین شرایطی محاکمه و زندانی نمی کنند. اگر شرایط دادرسی و زندان سایر کشورهای جهان به ویژه ملل متمدن، برای جانی ها و مجرمین حرفه ای، همچون شرایطی است که جمهوری اسلامی طی ۳۶ سال گذشته بر زندانیان اعمال کرده است، پس وای بر بشریت! به راستی شقاوت و بی رحمی تا کجا ؟!

سبحانی این پیرمرد را که می بینم که ۴ سال است، از سلول بیرون می آید، تلوتلو خوران تا محل سرویس دستشویی و حمام می رود و بر می گردد و به سلول خود می رود! این مرد حتی حال و حوصله ی این که چند دقیقه ای به هوا خوری برود ندارد، چه رسد که برای امنیت جامعه خطر داشته باشد! ای اوف بر این روحانیون حاکم بر ایران! 

محمد سیف زاده این پیرمرد ۷۰ ساله با دست درد، پا درد، کلیه درد را می بینم. آدمی که جز خدمت، فکر دیگری برای مردم ایران ندارد. تا کی باید در این جهنم بماند و دست و پای خود را مالش بدهد و البته آه نکشد و صبوری کند؟ مگر چه خطری برای مردم ایران دارد که به چنین سرنوشتی گرفتار است؟ ننگ بر این اسلامی های حاکم! 

خانجانی این پیرمرد ۸۲ ساله را می نگرم. حدود ۷ سال است که در چنین جهنمی زیسته است. وقتی چشمم به بازوان او می افتد، دو نخ استخوان بیش نیست، آدم بسیار صبوری است. اما مگر وجدان و انسانیت مرده است که آدمی مثل او می بایست به چنین سرنوشتی دچار شده باشد؟ البته که انسانبیت مرده است. تا زمانی که به دوزخ جمهوری اسلامی گرفتار نشده باشی و شرایط زندانیان اعم از سیاسی و غیر سیاسی را ندیده باشی، باور نمی کنی که انسانیت مرده است. 

خالد حردانی، فرهنگ و شهرام پورمنصور، افشین بایمان و سعید ماسوری را از سال ۸۱ در زندان اوین می شناسم . ۱۳-۱۴ سال است که شکنجه شده اند، زیر حکم اعدام بوده اند وچند سال است که به حکم ابد و حتی بلاتکلیفی محکوم هستند. این رژیم بی رحم با آنها رفتاری کرده است که انگار گناه ثقیلین را مرتکب شده اند! هر گاه وضعیت آنها را می نگرم با خود می گویم: خدا نکند کسی به چنگ این بی رحم ها بیفتد، چه بلاهایی که بر سر او نمی آورند! به راستی این حکومت اسلامی، چه بلایی بود که بر سر خود آوردیم! 

کیوان صمیمی را می بینم. این پیرمرد، پیش از انقلاب نیز زندانی بوده است، دو برادرش نیز اعدام شده اند. یکی پیش از انقلاب و دیگری پس از انقلاب، هر چه با خود کلنجار می روم، این فرد، مگر چه خطری برای مردم یا حتی برای این حکومت ستمگر دارد که نزدیک به ۶ سال است در چنین دوزخی، شب را صبح و صبح را به شب می رساند، پاسخی نیافتم. آیا اسلحه ای کشیده، کودتایی طراحی کرده، حتی به کسی توهینی کرده؟ ستم تا به کجا! 

صالح کهندل، محمد علی منصوری و میثاق یزدانژاد را نیز از سال های ۸۵ و ۸۶ و از زندان اوین می شناسم و صالح در آن زمان، جوانی بود که اینک به دلیل بیماری و شرایط جهنمی زندان، به پیرمردی رنگ پریده تبدیل شده. اگر چه خدای روحیه است. 

میثاق در آن زمان دانشجو بود، البته بسیار سر حال بود. اگر چه در شرایط فعلی نیز دست از درس و بحث بر نداشته است. 

ولي كافي هست با او زندگي كنيد تا شما نيز به اين نتيجه برسيد كه روحانيون حاكم، خداي شقاوت و بي رحمي اند!

من خواستم از احمد زيدآبادي بگويم، فردي كه زندان سالهاي ٧٩ و ٨٠ او را به ياد دارم. حدود شش سال ديگر نيز دوزخ هاي نظام مقدس اسلامي (؟!) روحانيون را گذرانده است. بي آزار تر از اين آدم شريف نديدم. آيا اگر اين حكومت با به دوزخ انداختن چنين آدمهايي، با شقاوت ترين نيست، پس كيست؟ اينها حرفهاي است كه با خود نجوا ميكنم! به كسي به برنخورد! 

وقتي محمد نظري، كريم عزیزمعروف، خالد فريدوني و عمر فقيهي را ميبينم، واژه اي پيدا نمي كنم تا بيانگر ستم و شقاوت اسلاميان حاكم باشد. واژه ها از دستم مي گريزند. شايد آنها به جاي ما انسان ها، از شرم مي گريزند. محمد نظري، ٢١ سال هست كه بدونه ارتكاب جرمي، يكسره در دوزخ نظام اسلامي، جان ميدهد. حاج كريم نيز ١٨ سال است كه به همين سرنوشت گرفتار است و با وجود این که، پیرمرد است، اما دوبار عمل جراحی داشته، گویا قرار است جسد او را از زندان آزاد کنند! خالد و عمر نیز، خود دردند. بيش از اين نمي گويم. اين ها از ساكنين سالن ١٢ اند. 

باز هم بگويم؟ از مجيد توكلي بگويم؟ جوان دانشجويي كه تا كنون بيش از ٦ سال از عمري كه مي بايست بر سر كلاس

درس بگذراند در دوزخ اسلامي، سپري كرده است. بايد با او در حبس زندگي كرده باشي تا معناي مظلوميت از يك سو و ظلم از ديگر سو را درك كني. بگذريم كه، ايقان شهيدي، فواد خان جاني و نويد خان جاني نيز وضعيت مشابهی را تداعي كننده اند. اين جوانان به كدامين گناه محكوم اند تا در اين سلول ها، زندگي جانكاه را تجربه كنند؟ اگر چه هيچ يك خم به ابرو نمي آوردند. اما ستم چهره كريهي دارد! 

زندانباناني به نام واليان حكومت الله برزمين، مي بايست، افتخار كنند كه فرشته گان عذاب انسانهایی هستند كه جز بهایی بودن و راه اندازي درس و بحث، آزار شان به مور نيز نرسيده است. كساني چون كيوان مرتضايي، رامين زيبايي، بادوام، صدقي و شاهين نگاري. اي كاش مردم ايران امكان آشنايي با اين افراد را داشتند تا درمي يافتند، چرا بايد درد ناشي از تحمل چنين مصيبت هايي براي من، از درد زندان يا دوزخ اسلامي، جانكاه تر باشد.

مثلأ سعيد مدني يا حميد معتمدي مهر يا مسعود باستاني و بهزاد عرب گل، براي مردم ايران خطر ساز بوده اند يا موجوديت حكومت را به خطر انداخته اند؟ أسلحه براندازي أنها چه بوده؟ ابزار حمله ي آنها به مردم چيست؟ حكومت اسلامي با شكنجه آنها و خانواده ها، انتقام چه چيزي از چه کسانی می گیرد ؟ روزی خواهد رسید که در و دیوار این سلول ها برای مظلومیت این زندانیان، علیه ستمگران، فریاد بر خواهد آورد، آن روز، دیر نخواهد بود. 

از عزیز سمندری بگویم یا از وحید تیزفهم یا کیوان و کامران رحیمی که پدران آنها توسط همین روحانیون حاکم و بی رحم اعدام شده اند؟!

قلم از بیان این همه ستم و شقاوت ناتوان است. از سعید رضایی، عفیف نعیمی و بهروز توکلی که بیش از ۶ سال است، دوزخ ملایان را تجربه می کنند و قرار است ۱۴ سال دیگر نیز تحمل زجر و شکنجه نمایند چه بگویم؟ فکر نمی کردیم بار دیگر قرار است، زندانها، محل تحصیل کرده ها و خادمین ایرانیان باشد و خائنین به مردم و منافع ملی، در کاخ های سبز یزیدی بر ما حکمرانی کنند. این درد را به کجا ببریم؟!

نمی دانم جعفر اقدامیان برای چه کسانی تا این اندازه خطرناک بوده است که می بایست سالیانی از عمر خود را در این دوزخ ها سپری کند. ولی هر کس با او زندگی کرده باشد، جز متانت و خوشدلی و آرزوی پیشرفت مردم ایران، در او چیزی نمی یابد. البته جعفر نیز مانند سایر دوزخیان سالن ۱۲، در برابر ستمگران چون کوههای البرز استوار است. شاید به این گناه، دست از سر او بر نمی دارند. ماشاء الله حائری این زندانی قدیمی چه گناهی مرتکب شده که باید همواره دوزخی جمهوری اسلامی باشد؟ می خواستم از رسول بداقی این معلم زندانی بگویم، فردی که نزدیک به ۶ سال است در چنین جهنمی صبر و پایداری کرده و هر گاه به یاد فرزندان خردسال او می افتم که آنقدر کوچک بودند که دلیل به خانه نرفتن پدرشان را درک نمی کردند، یاد سعید عابدینی افتادم که دو فرزند خردسال او نیز وضعیت مشابهی دارند. اگر چه هزاران کیلومتر دورتر از پدر! از شاهرخ زمانی، لطیف حسنی، حمزه سرداری و قنبری چه بگویم؟ شرم آور نیست که در کشوری زندگی می کنیم که جانیان، دزدان، اختلای کنندگان، سرکوب کنندگان مردم که رفتار آنها موجب فرار مغزها، نا امیدی جوانان و فقرعمومی شده است، در امنیت و آزادی کامل برای تخریب ثروتهای ملی باشند، اما مدافعین حقوق کارگران، فرهنگیان، اقوام ایرانی و مذاهب گوناگون، در زیر حبس و شکنچه به سربرند ؟

برای مصطفی اسکندری ۳۱ سال حبس تعیین کرده و حدود ۶ سال است ایشان را عذاب می دهند. ارژنگ داودی را به اعدام مچکوم کرده و چندین سال است او را شکنجه می کنند. زامیار و لقمان مرادی را ناعادلانه محاکمه کرده و چند سال است زیر حکم اعدام و اخیراً بلا تکلیف هستند. جوانی آنها را در سالن ۱۲ این دوزخگاه رجایی شهر، به آتش ستم سوزانیده اند، به راستی قانون، انصاف و وجدانی نیست؟ این ها از ساکنین سالن ۱۲ اند. با چنین احکامی، چنین شرایط زندگی و چنان وضعیتی که زندان دارد! اگر بخواهم ادامه دهم، جز این که بر آلام انسان های آگاه و با وجدان بیفزایم، کار دیگری نکرده ام. آری شرایط ساکنین این جا که بیش از ۷۰-۸۰ نفر هستند، نمونه آشکار از ستم جمهوری اسلامی در قرن ۲۱ است. از افشین حیرتیان و شهرام چینیان چه بگویم؟ اگر این ها مجرم هستند، پس من معنای جرم را فهمیده ام 

همان گونه که اشاره کردم، برای زندانیانی چون من که سالها شاهد این وضعیت بوده ام، درد ناشی از این ستم بی حساب که بر شهروندان بی پناه و ستم دیده اما عزیز و سرافراز ایرانی می رود، بیش تر از شکنجه بی پایان کنونی است. در زمانهایی که فرصت خلوت گزیدن دارم، این درد چنان بر جانم زخم می زند که از زخم خنجر دردناک تر است. اخیراً شنیدم یکی از سرداران ابله و مغرور نیروی انتظامی به جوانان برومند ایرانی هشدار داده است، که چهارشنبه سوری تجمع ممنوع است، می دانم این سرداران، از صداهای گوش خراش ناشی از انفجارها که موجب آزار و اذیت بیماران، کودکان، پیران و حتی حیوانات ولگرد و بدون پناهگاه، می شود ، نگرانی ندارند، آنها از دختران و پسران آگاه و آزاده ای در هراس هستند که ممکن است، از فرصت چهارشنبه سوری استفاده کرده و فریاد آزادی زندانیان را سر بدهند. من این سوگ نامه را به همین جوانان تقدیم می کنم تا هنگامی که از آتش پریده و می گویند: زردی من از تو، سرخی تو از من، به یاد داشته باشند که اسیران نیز به شعله های فروزان آتش که سوزاننده پایه های کاخ ستم و جهل و جمود است، خطاب کرده، می گویند: سوگ من از تو، سرور تو از من. زیرا روزهایی را در پیش رو داریم که کاخ ستم در شعله های آتش فروزان محبوس در سینه های جوانان آگاه و شجاع، خواهد سوخت، نشانه های آن آشکار شده است. 

هر چند سلول های سالن ۱۲ رجایی شهر، ساکنانی چون عادل و شمیم نعیمی ﴿پدر و پسر﴾، سعید رضوی، کامران ایازی، کورش نصیری، سارنگ اتحادی، محمد اکرمی، باترشاه محمداوف، شهاب دهقانی، هوشنگ رضایی، قطان، سلام پور، اکبری، هادی، آشتیانی، پیام مرکزی، مستقیم، مقدم، سیامک صدری، فرهمند، سنایی، کورش زیارمی، اقبالی، فرهاد و فواد فهندژ، فولادی، وحید اصغری، صادق الحسینی، و ... دارد اما مردم ایران نیز دختران و پسرانی دارند که حکم رانی را برای باند ثروت و قدرت به سخت و زندگی را به کابوس سراسر وحشت برایشان تبدیل نموده است.

 

این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)
Go to top